تبليغاتX
نوشته هاي دل من


نوشته هاي دل من





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

 
خصوصیات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن ، هر رو از بر تشخیص میدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن! ... از قیافه ء خودشون بدشون میاد!
سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولا“ راه نمیرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثلا آدم می شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (یادش به خیر ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بینن ، تا پس فردا عاشقش می شن! ... آخ آخ! آهنگهای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تیز میشن ، ابی گوش میدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش میدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن! (مثلا عاقل میشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال یه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا می کنن! اما مرموز می شن! (دیدشون عوض میشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با یه نفر دیگه هم دوسته! اصلا“ لیاقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟!! ... طرف باید باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نیست!
سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار میدین غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم!!!

خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ... نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!

سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه کور و کچلی می گیره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زیاد مهمنیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزایی که نرسیدیم برسونه

سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 4:31 بعد از ظهر
|+|

كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت 
          عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــه بـودن 

                       بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت

                                  همدل وهــــــــم خانـه بـودن

كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم

                     خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن

                                         در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن 

                                                                          

  چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن  

                      كاش مـي شـد از نگاهـت

                                        پل بـه دنيـاي دلـت زد
                                                         مست چشمـــــــــان تـو بـود و

                                                                                                  

   بوسـه نـا غافلــــــــــت زد!

 

نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 4:27 بعد از ظهر
|+|

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدd
قلبدیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمd
قلبخونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونd
قلببه پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودd
قلببد جوری تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلببرای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلبحالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوd

قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمd
قلبغــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلببازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباز تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمdقلباز
دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلبچــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمd
قلبچــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمd
قلبدوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنd
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهd

قلبچه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلبآخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهd
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــرزهd
قلببزن تیر خــــــــــــــــلاص روd
قلبازاون كه عاشقـــت بودd
قلببشنواین التماسروd
قلب...............d
قلب.........d

قلب....d

قلب.
 
    

نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 4:25 بعد از ظهر
|+|

نزول آیه به ضرب چماق

سه نفر به شراکت مسجدی ساختند

 

یکی محمد دیگری ابراهیم سومی موسی

 

امام جماعتی را بر آن مسجد معین کردند

 

امام بعد از حمد سوره ی سبح اسم ربک را خواند

 

 تا به آیه صحف ابراهیم و موسی رسید

 

آنکه محمد نام داشت اسم خود را نشنید

 

خیال کرد رفیقانش پولی به امام داده اند

 

 تا اسم آنها را در نماز ببرد

 

ناچار کیسه ی پولی برای او آورد و التماس دعا کرد

 

امام جماعت مقصودش را نفهمید بار دیگر پول داد

 

تفاوتی نکرد

 

این مرتبه بر در مسجد ایستاد

 

چون خلوت شد چماقی بر فرق امام جماعت زد و سر او را شکست

 

امام سبب پرسید گفت:

 

من مبلغی خرج کردم و مسجد ساختم

 

و مبلغی هم به تو دادم تو اسم رفیقان مرا می بری

 

و اسم مرا نمی بری ؟

 

امام جماعت گفت:

 

این بار اسم تو را می برم !

 

چون به  مسجد آمد آیه را این گونه خواند:

 

صحف محمد و ابراهیم و موسی

 

حاضران گفتند :

 

- آیه چنین نیست !

 

گفت: راست می گویید ولیکن

 

 این آیه دیشب به ضرب چماق نازل شد ! 


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 7:7 بعد از ظهر
|+|

وصف حال

سپیده دم از آیینه پرسیدم:

ما سر پیازیم آخر یا ته پیاز؟

گفت:آنانکه سر پیاز بودند به تیغ  سپرده شدند

و آنانکه ته پیاز ، به کناری پرتاب !

ما لابد

 مغز پیازیم

که این چنین در دیگ داغ روزگار جزغاله می شویم!


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 7:5 بعد از ظهر
|+|

فراموشی...
رو از خاطرم برده، تبِ تلخِ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی


چرا چشم دلم کوره،عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته


خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه


من از تکرار بیزارم، از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده


به تاریکی گرفتارم، شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم، عذاب کهنه ی خوابُ


چرا گریم نمی گیره، مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا می رم، کجای جاده دلتنگه


می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره

سرِ راه بهشت من درخت سیب می کاره


...

خدایا، کمکم کن برگردم

خدایا، دستامو بگیر

خدایا، تنهام نذار

نذار آروم آروم تموم شم....


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 7:3 بعد از ظهر
|+|

یک نفر

یک جایی

تمام رویاهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به خاطرداشته باش

یک نفر

یک جایی

در حال فکر کردن به توست ...


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 10:42 قبل از ظهر
|+|

ای که تویی همه کسم بی تو میگره نفسم

وقتی میایی صدای پات از همه جاده ها میاد!

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد ! 

تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه ! 

هر چی که جاده است رو زمین به سینه من میرسه !

 ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم، اگه تو را داشته باشم

به هر چی میخوام میرسم !

 وقتی تو نیستی قلبم را واسه کی تکرار بکنم؟

گلهای خواب آلوده را واسه کی بیدار بکنم؟

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه؟

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه؟

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو را داشته باشم

 به هر چی میخوام میرسم!

 عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو، عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو !

نه من تو را واسه خودم نه از سر هوس میخوام، عمر دوباره منی !

 تو را واسه نفس میخوام، ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم، اگه تو را

داشته باشم به هر چی میخوام میرسم


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 10:41 قبل از ظهر
|+|

فرق عشق با ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 10:41 قبل از ظهر
|+|

لیلا
خسته ام زين عشق دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين توو ليلاي تو من نيستم گفت اي ديوانه ليلايت منم در رگ پيدا وپنهانت منم سالها با جور ليلا ساختي من کنارت بودم و نشناختي عشق ليلا در دلت انداختم صد قمار عشق يکجا باختم کردمت اواره صحرا نشد گفتم عاقل ميشوي اما نشد سوختم در حسرت يک ياربت غير ليلا بر نيامد از لبت
نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 10:39 قبل از ظهر
|+|

مدرسه ی رپی

پدران و مادران عزیز ، فرزندان خود را به ما بسپارید.

اولین مدرسه با مجوز گشت ارشاد و مجرب ترین کادر ممکن!!

مدیر محترم: جناب آقای امیر رضایا (به علت کلفت بودن پارتی)

معاونین محترم: آقایان سروش هیچکس و رضا پیشرو (جذبه ی اولی به خاطر سیبیلاش و دومی به خاطر چشمای میر غضبیش..!!)

مشاور محترم: آقای حسین مخته (شستشو دادن مغز دانش آموزان به طور ریتمیک و البته هدایت صحیح اونا!)

دفتر دار محترم: آقای یاشار رپفا

معلم پرورشی : آقای یاس (شرکت دادن دانش آموزان در انواع نمایش و سرود اعم از خودکشی، بیکاری، اعتیاد و ...)

معلم بهداشت: آقای شاهین فلاکت (موی کثیف، ناخن بلند. واه واه واه)

معلم ورزش :آقای ساسی مانکن ( همراه با کلاس های فشرده ی یوگا جهت جذب جنس مخالف با الفاظ رکیک)

معلم قرآن : آقای شروین (برای شناخت مهارت کار ایشون و تحریرای زیباشون رجوع بشه به ترانه ی تو خوشگلی)

معلم زیست :آقای اردلان طعمه (جلسه ی ویژه در رابطه با راز بقا )

معلم دین و زندگی :آقای آرمین تو ای اف ام (واقعا" مگه تعداد شهیدای ما کمه؟)

پیش نماز محترم و معتقد : آیت ا... حسین تهی ( خوب میدونین؟ هر چیزی جای خودشو داره.. از "رقص اندام " گرفته تا " آقاجون")

خدمه عزیز و نور چشم آقایون بالا: مشدی امیر تتلو...

با تشکر از حسن انتخاب شما


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 5:54 بعد از ظهر
|+|

چند تا قافیه باید ز تو لبریز شود ؟

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

 

بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار

مطرود  ز درگاه خداوند نباشد

 

بگذار گناه هوس آدم و حوّا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

 

مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش

این قصه همان قصه که گفتند نباشد

 

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

 

یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

 

آشوب،همان حس غریبی ست که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

 

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست

در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

 

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...

زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمان روی زمین بند نباشد...


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 10:26 قبل از ظهر
|+|

از واقعیت تا خیال !

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای
یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.
به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد.
دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 10:14 قبل از ظهر
|+|

باران
 
 
 خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی تو جه نمی کنه از کسی

خجالت نمی کشه می باره و می باره اینقدر می باره تا آبی بشه کاش میشد مثل آسمون بود کاش

می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بلاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگر

نه انگار که غمی بوده همه چیز فراموشت بشه....!!!!


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 10:6 قبل از ظهر
|+|

راز دل خاک
 

چه دلی داری تو ای خاک ! که هزاران هزار دل را در خود پنهان کرده ای . با دلها عاشق می شوی . با دلها می خندی . با دلها می شکنی . با دلها می خوابی . وشاید ٬ گاهی شانه ای امن می شوی برای گریستنشان .

چه دلی داری ! بغض هایت را کجا پنهان می کنی ؟ بر شانه های که می گریی ؟ به امید که شب را صبح می کنی ؟ آرامشت را در کدامین خلوت می یابی ؟ کدامین عشق تو را اینگونه آرام ساخته ؟ چه در گوشت نجوا کرده اند که اینچنین صبوری می کنی ؟ چه وعده ای به تو داده اند ؟ همنشینی با آسمان ؟ آسمان که خود وامدار توست . سنگ صبور آسمان هم تویی .

راز دل تو چیست ؟ به من بیاموز . به من بیاموز تا بتوانم مانند تو صبور و محکم و نجیب و آرام باشم . من از تو ام . من را به من بیاموز .


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 9:56 قبل از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir